تبليغاتX
تاآزادی دوستان در بند
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385
همایش
روز سه شنبه۲۹/۱/۸۵ساعت 9 صبح همایش آغاز شد.
به همراه "استاد هوشنگ مرادی کرمانی"نویسنده ی (قصه های مجید و مهمان مامان)
صدای زیبای سنتور حال و هوای هنرمندانه ای به همایش داده بود.
اشعارو خلاصه های داستان های بچه ها.....
سخنرانی استاد...
دیدن فیلم های کوتاه....که بچه ها برای ساختنش خیلی زحمت کشیده بودند...
اهدائ جوایز و...
همه و همه خوب بود.شاید هم خیلی خوب!

آقای مرادی کرمانی بیشتر تاکید داشتند که شاد بنویسیم و دل همه راشاد کنیم
و می گفتند برای رسیدن به درجات بالاتر باید زحمت کشید!
و اشاره ای به زحمات خودشون کردند...
ولی نوشته هاو اشعار بچه ها ،همه و همه غمگین بود..خیلی هم غمگین!
شادی و نشاطی در چهره هاو نوشته ها پیدا نمی شد ،هر کی یه طورایی،
داشت می نالید...

تنها خنده ای که شاید از مجلس برخاست لحظه ای بود که آقای (شهـ)
بقیه شعرش رو یادش رفته بود!
سه شنبه روز خوبی بود که مثل روزهای دیگه گذشت!
بقیه روز هم به خوردن ساندویچ و خنده و...به همراه بچه ها گذشت!
مثلا خندیدم؛مثلا شاد بودم،مثلا خوش گذشت،و در واقعیت مقاوم بودم.
ســـــــــــــــــــــــــــه شنـــــــــــــــــــــبه هم گذشــــــــــــــــــــت...!

+ Posted by Delaram Akar.
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385
اقتصاد خودمانی
اسکناس یک ثروت ملی است ولی...
بر اثر عدم دقت ونظـــــــــــــــــم،
سالانه ۰۰۰/۰۰۰/۷۰۰ برگ اسکناس از گردونه خارج می شود.
و سالانه 12 میلیارد تومان هزینه ی  تجدید چاپ اسکناس های فرسوده می گردد.
آن هـــــــــــــــــــــــم با پـــول مالیــــــــــــــــــــــــــــــــات ما!

اسکناس یک ثروت ملی است که همواره نقش به سزایی در
معاملات روزانه ی مردم ایفا می کند.
متاسفانه در کشور ما به دلیل عدم دقت در نگهداری از آن
سالانه ۰۰۰/۰۰۰/۷۰۰ برگ اسکناس از گردونه خارج می شوند.
هزینه ی این بی دقتی بالغ بر 120 میلیارد ریال است
که صرف جمع آوری امحاء وچاپ مجدد آن می گردد،که
 با پول  ما به شکل مالیات پرداخت می شود.
میانگین عمراسکناس در ایران5ساله بوده و حدوداً
نصف عمر آن
در کشورهای صنعتی جهان است.

در مورد اسکناس های کوچک حتی این رقم از یک سال هم کمتر است!

+ Posted by Delaram Akar.
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
غایب یا حاضر؟
 

_دموکراسي؟...غايب
_پاييز؟...غايب
_استقلال؟...غايب
_آزادي؟...غايب
_جمهوري؟...غايب
_اسلامي؟...حاضر
_بهار؟...حاضر
_دلارام؟...الان اينجا بود!کجا رفت؟
_شادي؟...غايب
_محمد خاتمي؟...غايب
_چهره ي هميشه خندان؟...غايب
_تئوکراسي؟...حاضر
_فاشيست؟...حاضر
_رضا خان؟...حاضر
_ماکياوليسم؟...حاضر
_قفس؟...حاضر
_زندان اوين؟...حاضر
_حقيقت؟...رفته دنبال دلارام!
_غم؟...حاضر
_آرامش؟...غايب
_خنده؟...غايب
_سياس؟...غايب
_روح دلارام؟...شکست!
_مجلس غير مردمي هفتم؟
...حاضر
_بيت رهبري؟...حاضر
_روزنامه اقبال؟...غايب
_فقر؟...حاضر
_زندگي تلخ؟...حاضر
_زندگي شيرين؟...غايب
_افکار عمومي؟...غايب
_احساسات؟...غايب
_تو !حاضري يا غايب؟
-هنوز داري به آتيشي که من در آن مي سوزم نگاه مي کني!
گفتم که چشماتو ببند،گوشاتو بگير!دارم مي سوزم مي خوام فرياد بزنم!
_حاضري يا غايب؟

پي نوشت:اين سه پست آخر...

پی نوشت:۲۵۱ روز۶۰۲۴ساعت بی محمد خاتمی!
پي نوشت:روز گاري رفت و من در هر زمان آزمودم رنج غربت را بسي
درد غربت مي گدازد روح را جز غريب اين را نداند کسي
هست غربت گونه گون در روزگار،محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز،غربت بي همزباني بدتر است.(مهدي سهيلي)

 

+ Posted by Delaram Akar.
جمعه هجدهم فروردین 1385
عصیان
احساساتم آویزان بر چوبه ی دار حسرت می کشد!

احساساتم  کجاست؟آویزان بر چوبه ی دار!
احساساتم ،از حمل حسرتی  خسته است،احساساتم از مکرر بودن بر دار خسته است.
احساسات آویزان بر دار من،در حسرتی بی پایان ،نابود می شود!
احساسات من میان زمین و آسمان،بالای داری،جلوی دید همگانی،آویزان است!
حسرتی در پایین چوبه ی دار انتظار مرگ احساساتم را می کشد.
حسرتی،حلق را می فشارد،احساساتم بغض می کند و خود را دار می زند..
من به چوبه ی دار نگاه می کنم .
فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد می زنم!

کسی کمک کند احساساتم ...می کشد!
کمک کنـیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!
من خیره به مردمانی که سعی در اعدام احساساتم دارند،من خیره به مردمانی...
من فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد می زنم...!


افکارم ،رو به روی مجلس خود را به آتش می کشد!

افکارم کجاست؟در آتش !
افکار من در آتشی سوزان می سوزد،و مردمانی حیران به دور این آتش حلقه می زنند!
از این این مجلسی ها کسی آتش را نمبیند،کسی صدای فریاد منو نمی شنود،
کسی این آتش سرکش را خاموش نمی کند!
افکارم پا به پای احساسم از بین می رود.
من فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد می زنم...!
از این ناشنوایان مگر کسی هم می شنود؟!
افکار من در عصیانی،میان زمین و آسمان خود را به آتش می کشد!
من به این آتش نگاه می کنم.
فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد می زنم!


جسم من در زیر گیوتین فریاد می کشد!

جسمم لبه ی تیز گیوتین را بر پشت گردن خود احساس می کند!
تیغ تیز گیوتین در انتظار گردن من ،من به انتظار زنده شدن، افکارو احساساتم
فریادمی زنم!
لحظه ای فرا می رسد،سر از بدنم جدا می شود.جسمم غرق در خون می شود.

کســـــــــی کمـــــــــــــــک کند!

من فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد می زنم!

 

+ Posted by Delaram Akar.
شنبه پنجم فروردین 1385
مجاهدین خلق

 

مجاهدين بنيانگذار، از جمله متفكر اصلي آن مرحوم حنيف‌نژاد و ياران برجسته او سعيد محسن و بديع‌زادگان حركتي را بنيان گذاشتند كه از زمان جنبش تنباكو تا مشروطيت و تا مقطع كنوني ويژگي‌هاي منحصر به فرد خود را داراست. متأسفانه عمر اين حركت كوتاه بود و مجاهدين بنيانگذار فرصت نكردند كه بذرهاي پاشيده شده را بارور كنند و محصولش را درو نمايند. البته ما گروه‌ها و سازمان‌هاي بسياري داشته‌ايم كه هر يك ويژگي‌هاي مختص به خود داشته‌اند، ولي با اين حال در حركت مرحوم حنيف‌نژاد و يارانش سه مشخصه وجود دارد:
ويژگي نخست حركت آنها اين بود كه براي كسب صلاحيت، بدون ادعا و با تواضع، حركت خودشان را از درون نقد حركت گذشته آغاز كردند. پايه‌گذار اوليه و متفكر اصلي جريان مجاهدين، مرحوم محمد حنيف‌نژاد بود كه در آغاز به قول خودش و دوستانش سازماني را شكل دادند كه شعار آن كسب صلاحيت بود. طرح اين‌كه ما بايد كسب صلاحيت كنيم، در واقع به معناي تواضع آنها بود. و به واقع هم وقتي آنها حركت خود را شروع كردند، ادعايي نداشتند و مثلا نمي‌گفتند ما آمده‌ايم كه فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم. با اين وجود آنها موفق شدند در چند زمينه يك پايه‌ريزي اساسي كنند كه براي آيندگان هم مي‌تواند الگو باشد.
ويژگي دوم آنها به كارگيري يك متدولوژي و روش شناخت علمي بود. آنچه كه در جريان مجاهدين به همت مرحوم حنيف‌نژاد پايه‌گذاري شد، روش شناخت يا متدولوژي علمي است. اين متدولوژي در زمينه‌هاي مختلف اعم از مسايل فيزيكي يا مسايل اجتماعي و انساني كاربرد دارد. در روش شناخت علمي، ما در تحليل پديده‌ها به پاسخ‌هايي مي‌رسيم كه به دليل عجين بودن با واقعيات، اطمينان‌آفرين‌تر از ساير پاسخ‌هاست، با آنكه پاسخ‌هاي قطعي و صد در صد هم نمي‌دهد.
ويژگي سوم، مراقبت اخلاقي آنها از خود و يكديگر بود كه در اين قضيه تفاوتي بين رهبران و اعضاي رده پائين‌تر به چشم نمي‌خورد. در رعايت اين اصل، سازماندهي به صورتي بود كه رهبري سازمان و افرادش همگي مشمول آن مي‌شدند. اين ويژگي در درجه نخست به مراقبت‌هاي خود مرحوم محمد بازمي‌گشت كه بر روي اخلاقيات، رفتار شخص، صفات و خصلت‌هاي افراد دقت داشت. وقتي يك فرد به درون سازمان راه پيدا مي‌كرد، هدف اين نبود كه او را در تشكيلات فنا كنند و هويت او را از بين ببرند، بلكه هدف اين بود كه توانايي‌هاي فردي و كيفيت او را ارتقا دهند.
مهندس عزت‌الله سحابي
.

  راهرويي طولاني! با اتاق‌هايي كوچك در دو طرف و درهايي بسته! صداي زمزمه‌اي به گوش مي‌رسد: «لا اقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنفس اللوامه، ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه...» «... سوگند به روز برخاستن و سوگند به نفس سرزنشگر! آيا مي‌پندارند استخوان‌هاي آنها را به يكديگر پيوند نخواهيم زد؟...» زمزمه به خاموشي مي‌گرايد و راهروي طولاني سكوت را در آغوش مي‌كشد. لحظاتي بعد صداي زمزمه ديگري بلند مي‌شود: «...سبح اسم ربك الاعلي، الذي خلق فسوي، والذي قدر فهدي، والذي اخرج المرعي...» «منزه است آنكه خلق كرد و سپس هدايت كرد، منزه است آنكه سبزه‌ها را از دل خاك بيرون كشيد....» ... و دوباره خاموشي. چشم‌هايم را باز مي‌كنم. آرزو مي‌كنم كاش در ميان زميني باشم، با كيسه‌اي پر از بذر تا اين آيه را تجربه كنم. آرزو مي‌كنم كاش دوباره صداي زمزمه‌ها طنين‌انداز شود. «... سوگند به نفس سرزنشگري كه انسان را به حال خود رها نمي‌كند...» ناگهان صدايي در راهرو مي‌پيچد: «برخيزيد! برخيزيد!مي‌خواهند ما را ببرند!»صداي فرياد ديگري در راهرو طنين‌انداز مي‌شود: «زنده باد اسلام» اين صداي آشنا، صداي محمد آقاست. «مرگ بر امپرياليسم» صداي اصغر است. «درود بر ملت ايران» و اين صداي سعيد. و بعد صداي رسول و آنگاه محمود. صداها دور مي‌شوند و من آخرين فرياد را به وضوح مي‌شنوم، فرياد محمد است كه مي‌گويد: «زنده‌باد قرآن» منزه است آنكه سبزه‌ها را مي‌روياند، منزه است آنكه ابرها را بارور مي‌كند و منزه است آنكه اشك‌ها را جاري مي‌سازد. ديگر صدايشان را نمي‌شنوم ... و من در گوشه سلول، پيشاني بر خاك و سيلابي از اشك. ديري نمي‌گذرد كه در سلول باز مي‌شود. نگهبان به درون سلول مي‌آيد. اشك پهناي صورت او را پوشانيده است. با صداي بغض‌آلود مي‌گويد: «بچه‌ها را بردند ... آنها به عهد خود وفا كردند»‌ در گوشه سلول به انتظار سپيده صبح مي‌نشينم. آيا صبح نزديك نيست؟ منزه است آنكه نور را بر قلب عاشقان خود تابانيد. رهيده و آزاد آن كس كه خود را پاك گردانيد و تنها در برابر او به خاك افتاد.
دكتر محمد محمدي گرگاني

+ Posted by Delaram Akar.
سه شنبه یکم فروردین 1385

گنجی آزاد شد.بی اختیار اشک از چشمانم به پایین سرازیر می شود
 چشمها گریستند! برای چه؟-اشک شادی بود.
بار دیگر اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر می شود.این چشمها این
بی اختیاری همانی هستند که در 11مرداد 84 در روز خداحافظی با سید محمد خاتمی گریستند.اینها همانند!این بار برای چه؟-برای جدایی.برای غم.!
بابا ماهی خریده!بابا ماهی یکی کم خریده!
5 سالی میشه که بابا یک ماهی کم می خره. بازچشمها میگریند.
همان چشمها!چشمهایی  که برای خاتمی در غم و برای گنجی در شادی گریستند
این چشمها همانند.این بار برای چه گریستی؟-...........


پی نوشت:عید همه مبارک،امیدوارم سال85سال خوبی باشد در کنار هم!
پی نوشت: بی پیام تبریک خاتمی عید غمگین است!
پی نوشت:با گنجی عید شیرین است!
پی نوشت:ماهی یکی کم است...!
پی نوشت:230روز و5520 ساعت بی خاتمی در روز عید!

 

+ Posted by Delaram Akar.